الشيخ محمد علي الگرامي القمي

36

فلسفه (مقدمات، شناخت، ديالكتيك و ادراكات حقيقى و اعتبارى) (فارسى)

به همين جهت امام از اصحاب خود مىخواهد كه با علوم خويش خود را مستغنى كنيد تا محتاج ديگران نشويد . وقتى يكى از اصحاب ما با فهم خود خويشتن را بىنياز نسازد ، محتاج آن‌ها مىشود و وقتى محتاج آن‌ها شد ، او را ناآگاهانه در گمراهى خودشان وارد مىكنند . « 1 » با دقت در اين دو حديث اخير به خوبى استفاده مىشود كه مخالفت با فلسفه ( اگر روايت آن درست باشد و البته سند معتبرى ندارد ) به اين علت است كه مباحثى كه به عنوان فلسفه به مشتاقان تحويل مىداده‌اند ، فلسفه‌ى واقعى نبوده و تحت پوشش فلسفه مطالب فاسد و به تعبير ما « ضلالت » خود را به آن‌ها منتقل مىكرده‌اند . واقعيت هم اين است كه با سير تكاملى فلسفه ، اين علم اينك به جايى رسيده است كه به آن‌چه به نام فلسفه در زمان ائمه به مردم القا مىكرده‌اند چندان تناسبى ندارد . آن مقدار از فلسفه‌ى واقعى هم كه در آن زمان بوده در اختيار متفلسفان و حكماى دروغينى كه در فكر نان و آب بوده‌اند ، بوده است ، و گرنه امام با استدلال صحيح عقلى براى اثبات خداوند يا صفات آن كه مخالف نبوده است . « 2 » در حديث آمده است كه يونس بن يعقوب مىگويد : « در حضور امام

--> ( 1 ) - / وسائل الشيعة ، باب 84 ، احكام اولاد ، حديث 3 و 2 ( 2 ) - / غزالى با آن همه پافشارى در رد فلسفه بيشتر به سه مسأله تكيه دارد و فقط همين سه مسأله را در عقايد فلاسفه موجب كفر و زندقه مىداند : 1 - اعتقاد به قدم عالَم ، 2 - اعتقاد به عدم علم خدا به جزئيات ، 3 - انكار حشر جسمانى . ولى مسأله‌ى دوم و سوم را فقط عده‌اى گفته‌اند و نبايد به پاى همه حساب شود و در مسأله اوّل هم اگر دقت شود كمال توحيد است و از اعتقاد به الهيت خداوند ناشى مىشود . البته ممكن است عقيده‌ى مزبور را بر خلاف ظاهر آيات بدانيم . به كتاب خدا در نهج البلاغه به قلم نويسنده رجوع شود . در آن‌جا توضيح داده شده است كه شايد روايات ، نظريه‌ى حدوث زمانى بعدالقدم را مىگويد . ليكن اين‌طور هم نيست كه هر كس قائل به ازليت و قدم عالم شود مساوى با كافر باشد . او مىگويد : خداوند هميشه فياض است ، اين صفت ذاتى اوست ، پس هميشه خلقى بوده و گرنه انقطاع فيض لازم مىآيد